سفر به خیر
قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت ميخواندم
که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد
و از اين عشق گذر خواهي کرد
و نخواهي فهميد
بي تو اين باغ پر از پاييز است

قلب من باز ترک خورد و شکست
باز هنگام سفر بود
و من از چشمانت ميخواندم
که به آساني از اين شهر سفر خواهي کرد
و از اين عشق گذر خواهي کرد
و نخواهي فهميد
بي تو اين باغ پر از پاييز است

براي تو از پنجره کوچک تنهاييم حرف مي زنم
از پشت ديوارهاي سنگي
با قايق غمهايم
در رودخانه اشکهايم
براي يافتن تو تا انتهاي ظلمت پارو ميزنم
چشمان مهربان تو از لابلاي شهر ستاره ها
باز هم قصه اميد را مي گويند
اما قلب کوچک من سالهاست
که حرفهاي شاد را در کوير خود نديده است
از خود خانه و سرپناهي ندارم
و در جستجوي آن نيز نيستم
اما در بطن جان آرزوي من اينست
که خانه اي در دل آسمان داشته باشم
اگر چه به مساحت يک قلب باشد

من از رنگ قرمز اسمان می ترسم
من از قهر پروردگار
من از خشم روزگار می ترسم
از واژه های تلخ
از واژه های پوچ و سبک و ارزان قیمت هراسی ندارم
ترس من از رنگ سیاه ترانه ها است
ترس من از طوفانی است که در راه است
من اخرین دکه این بازار ورشکسته ام

اما واسه من نه! منی که نه عشقی دارم، نه امیدی و نه آرزویی!![]()
کاش حد اقل مادرم زنده بود ، تا منم مثل بقیه یه کسی رو داشتم که بعد از این همه بدبختی سرم رو
بزارم رو شونه هاش و سیر دلم گریه کنم
اما افسوس!...
تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بهتون بگم
قدر این پروانه ها رو بدونین...
****
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !

عاشقی هر کی هرکی شد
اینجا دیگه آخر راست
پای تو موندن اشتباست
تو هم یکی مثله همه
تو کجا ، عاشقی کجا
چی فکر می کردیم و چی شد
عاشقی هرکی هرکی شد
بس که دروغ بود تو چشات
آینه کج و کوله می شد
حیف و من و اون همه عشق
اون همه باور و یقین
خیال می کردم ، عاشقی
سادگی من ببین
کاش میدونستم که دلت
فقط یه بازیچه می خواد
برام از عاشقی نگو
تمومه هرچی بین ماست
گفتی خراب هم بشیم
گفتی که همسفر بشیم
گفتی تو عشق بیشتر از این
کمتر از این کمتر بشیم
گفتی ولی پا نبودی
آدم این راه نبودی
ادعا پشت ادعا
مال این حرفا نبودی
باید برم باید برم
برم ازت دل بکنم
برم و دورشم از چشات
تا خودم پیدا کنم

به اصل خويش برگرديم
به حق فرزند قابيليم

از ما گذشت
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد

دوست داشتن !
كلمه ای مقدس
آدرسش كجاست ؟
نكند اين قديس در محبس يونس نبی است ،
يا كه نه. در سياه چال يوسف گرفتار است ،
نه ، جايش تعريفی ندارد .
در سينه هايی بسان سنگ خفته ،
سينه سنگندلانی نان به نرخ روز خور
راه نجاتش چيست ؟
نمی دانم ...
دوست دارم يعنی چی ؟
يعنی يه نگاه بی تفاوت ؟
يعنی يه لبخند سرد ؟
يعنی يه لفظ الکی ؟
يعنی گرفتن دست يکی ديگه ؟
يعنی کنايه ؟
نه...
يعنی يه حرف چرت
يعنی يه چيز مزخرف
يعنی يه دل خوش کنک
يعنی...
نمی دانم ...

نمی دانم چرارفتی
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا، تاکی، برای چه،
ولی رفتی
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد!


یه شعر خوشگل از مریم جون!
شب رفتنت عـــزيـــــزم هـرگز از يادم نميــره
واسه هر کسی که ميگم قصه شو آتيش ميگيره
دل مــن يه دريا خون بود چشم تو يه دنيــا ترديد
آخرين لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خنديد
شب رفتنت يه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلـــزلــه خيـلی دلا رو اون شــب از غصــه تـکـون داد
غما اون شب شيشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نــازت اومـدن تا صبــح نشـستن
تـــو چـرا از ايـنجا رفـتـی تــو که مثل قصـه هايـی
گله ام از چه چيزی باشه٬ نه بدی٬ نه بی وفايی
شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقــدير
نقره ی اشکای من شد توی گردنت يه زنجير
شـب تـلخ رفتـن تــو گلـدونامـون اشـکـی بـودن
قحطی سفيدی ها بود همه انگار مشکی بودن
شب رفتنت که رفتی گفتی ديگه چــاره ای نيست
ديدم اون بالاها انگار عکس هيچ ستاره ای نيست
شب رفتن تو یـاسها دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن و ليکن تنها نيستن که زيادن
بارون اون شـب دسـتـشو از سـر چشمام بر نـمی داشـت
من تا می خواستم ببارم هر کسی می ديد نمی گذاشت
شب رفتن تو رفــتــم ســراغ تــنـها نـوارت
اون که واسم همه چيز بود٬ آره تنها يادگارت
سرنوشت ما يه ميدون٬ زندگی اما يه بازی
پـيـش اسـم ما نوشـتـن حقــتــه بايد ببازی
شب رفتن تو خـونـدن واســه مــن هـمـه لالايــی
يکی می گفت که غريبی٬ يکی می گفت بی وفايی
شب رفتن تو ابرا واسه گريه کم آوردن
آشناها برای زخم وا شده ام مرهم آوردن
شب رفتن تو تسبــيح از دسـت گلـدونا افتـاد
قلب آرزوهام اون شب واسه ی هميشه وايساد
شب رفتن تو غربت جای اونجا٬ اينجا پـيـچـيد
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختي مو دزديد
شب رفتن تو ديـــدم يـکــی از قــنــاريــا مـــرد
فرداش اما دست قسمت اون يکی رم با خودش برد
شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن
اين همه آدم٬ چرا من؟ پس با من چه فرقی داشتن؟
شب رفتنت پاشيدم همه اشکامو تو کوچه
قول تو آروم گذاشتم پيـش قرآن لب طاقچه
شب رفتنت دلم رفت پيش چشمايی که خيسن
پيـش شاعــرا کـه دائــم از مســافــر ميـنـويســن
شب رفتن تو ديـدم تـا که غـم نـيـاد ســراغـت
هيچ زمون روشن نميشه واسه ی کسی چراغت
شب رفتن تو ديـدم خـيـلـيـــه غــمـای شــاعــر
روی شيشه مون نوشتم ميشينم به پات مسافر
بـــرو تـا همـه بدونـن سفر هم انـقـدرا بـد نيـست
واسه گفتن از تو اما هيچکی شاعری بلد نيست
